تصویر مرگ در رمان «رجال فی الشمس» اثر غسان کنفانی بر اساس نظریه استعاره شناختی لیکاف و جانسون

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 کارشناسی ارشد گروه زبان و ادبیات عربی دانشگاه خوارزمی، تهران، ایران.

2 دانشیار گروه آموزشی زبان و ادبیات عربی، دانشگاه خوارزمی، کرج ایران

10.22080/ltcat.2026.32739.1012

چکیده

مرگ به عنوان یکی از پیچیده‌ترین مفاهیم هستی‌شناختی، همواره در کانون توجه پدیدآورندگان ادبی قرار داشته و بازنمایی‌های گوناگونی از آن در متون مختلف صورت گرفته است. از آنجا که مرگ ماهیتی انتزاعی دارد، زبان‌شناسی شناختی بر این باور است که انسان‌ها برای درک این مفهوم، از استعاره‌های مفهومی جهت پیوند دادن آن با تجربه‌های ملموس و جسمانی استفاده می‌کنند. هدف از پژوهش حاضر، بررسی چگونگی بازنمایی تصویر مرگ در رمان «رجال فی الشمس» اثر غسان کنفانی بر پایه نظریه استعاره شناختی لیکاف و جانسون است تا مشخص گردد نویسنده چگونه با بهره‌گیری از الگوهای استعاری، این مفهوم را در بافت روایی و سیاسی اثر تجسم می‌بخشد. یافته‌های پژوهش نشان داد مرگ در این رمان، فراتر از یک فرآیند زیستی، با مفاهیمی چون «بیابان»، «گرما»، «خفقان» و «سفر بی‌بازگشت» درهم‌تنیده است.کنفانی همچنین با استفاده از استعاره‌های مادی و محیطی، مرگ را از یک مفهوم انتزاعی به تجربه‌ای ملموس از نابودی و بن‌بست تبدیل کرده است. همچنین تصویر مرگ در این اثر، پیوندی ناگسستنی با مفاهیمی چون فقدان وطن، بی‌خانمانی و بی‌صدایی سیاسی دارد؛ به گونه‌ای که مرگ در اینجا نه تنها نشان‌دهنده پایان حیات جامعه عربی و افراد آن بود، بلکه بازتابی از فروپاشی هستی و از دست رفتن هویت عربی و فارسی در فضای بحران و مهاجرت است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات